شقایق سهراب
تــ ـ ـ ـ ـو هَمــــان
شَــقـايــِـق مَعــــروفِ سهـــــرابي
تــــا تــ ـ ـ ـ ـو هَــستــي
زِنــدگــــي بـــايَــــد كَــــرد

تــ ـ ـ ـ ـو هَمــــان
شَــقـايــِـق مَعــــروفِ سهـــــرابي
تــــا تــ ـ ـ ـ ـو هَــستــي
زِنــدگــــي بـــايَــــد كَــــرد


تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن! …
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو ..!

زندگی در کنار کسی دلنشین است که همیشه باهات رو راست باشه...
شاید خیلی چیزا رو بهت نگه؛ اما سعی میکنه ناراحتت نکنه و با مشورت خودت مشکلات بوجود اومده رو حل کنه...
صداقت طرفت همیشه باعث خوشحالی و سربلندیت میشه...
طرفی که به عنوان عشق؛ یار زندگی انتخاب کردی...کسیه که مطمئنی هیچوقت تو رو به دیگران ترجیح نمیده... به هیچ کس

مهم بودن در نگاه دیگران رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت
با قوانین خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت
مردم دلشان می خواهد
موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی
حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،ﻟﺒﺨﻨـــﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻋﺸـﻘﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﺪ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺭﻭﺑــﺮﻭ ﺷﺪﯼ ، ﻟﺒﺨﻨـﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﻗﺪﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺍﺣﺴـــــﺎﺱ ﮐﻨﺪ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺗﺮﮐـﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺍﺣﺴـﺎﺱ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪﯼ ،ﻟﺒﺨﻨـﺪ ﺑﺰﻥ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨــﺪ ﭘﺎﺳﺨﺖ ﺭﺍ ﺩﻫﺪ …
ﺍﯾﻦ ﺭﻣﺰ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﺗﻮﺳﺖ …
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﯼ ﻭﺳﻌﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﺤﻔﻞ ﺳﺎﮐﺖ ﻏــــــﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﺎﺻﻠﺶ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺟـﺰﺍ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧـﻮﺭﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﻨﺒﺶ ﺟــــﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺎﻫﻪ ﺁﻏـﺎﺯ ﺣﯿﺎﺕ …
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧــﺪﺍ میداند…

امروز را دریاب
که این زندگی است و جوهر حیات ،
در طول مدت زمان کوتاه آن ،تمامی واقعیت های زندگی ما گنجانده شده است :
موهبت رشد ،
شکوه جنبش ،
و جلال زیبایی .
آری دیروز جز خاطره ای بیش نیست
و فردا فقط یک رویاست .
اما اگر امروز را خوب زندگی کنی ،
تمام دیروز هایت به خاطره ای خوش
و تمام فردا هایت به رویا های امید تبدیل خواهد شد .
بنابر این ، امروز را خوب دریاب ،
امروز ، سرآغاز طلوع است .
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی میداشت ، احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید نمیگفتم بلکه به همه ی چیزهایی که میگفتم فکر میکردم.
کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میدیدم چون میدانستم هر دقیقه ای که چشممان را بر هم میگذاریم شصت ثانیه ی نو را از دست میدهیم.
هنگامی که دیگران می ایستند راه میرفتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار میماندم.
هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش میدادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم.
کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ مینوشتم و زیر نور آفتاب دراز میکشیدم.